حرف مفت آفت ذهن است، ذهن الکن ستاره بشمارد، ذهن یاغی ستاره میچیند… ذهن آدمی مدام مغالطه میکند. دقیقاً آنجا که فکر میکنی چرخ روزگار دارد بر وفق مرادت میچرخد، دقیقاً همانجا که فکر میکنی سهمت ازمشکلات زندگی تمام شده، زندگی زرشک کف دستت میگذارد. از همانها که فرزاد حسنی کف دست آقا جمشید گذاشت و گفت که مزه دارد و بعدها زور زدند که بگویند بازیگر بود و کسی باور نکرد. و ذهن مدام به غلط میافتد…
عجیب است که در موارد بسیار آدمهایی را که فکر میکنیم دوستشان داریم و تا آخر عمر کنارمان هستند میروند و از آنها نفرت به جا میماند. عجیبتر آنکه آن آدمهایی که فکر میکنی دوستشان نداری و از کنارشان میروی و نفرت به جا میگذاری، یک روز میبینی که چقدر دوستشان داری… و عشق همیشه در مراجعه است.
روزی دوستی قدیمی که دوستیاش در همان روزهای قدیم باقی ماند و حالا در حال و آیندهام نیست، میگفت: شنیده ای که هابز میگوید، انسان گرگ است؟ من میگویم آدم گرگ خودش است. در تنهایی مطلق ذهن انسان گرگ میشود و به جان خودش میافتد.
اما این ذهن، گرگ نیست. گرگ آدمی را در ناگهان میدرد… ذهن اسید است. نه چنان رقیق همچون سرکه و آبلیمو که فقط کامت را ترش کند، و نه چنان که کسی برحسب عشقیاوظیفه بر صورتت بپاشد و تاریخ وجودت را در یک آن بسوزاند.
ذهن اسیدی است که ذرهذره و نمنم آدمی را میخورد. جریان سیال ذهن رها میشود، از آدمی به آدمی… از خاطرهای به خاطرهای… از ماجرایی به ماجرایی… و این حس شبیه به احساس گناه بیدلیل آدمی بیگناه در انفرادی است.
شاید بهترین انتقام از دیگران برای خطاهای غیر قابل بخشایششان این باشد که آنها را در سکوت بگذاریم و برویم… نشت این اسید، دیر یا زود کلکش را به قدر تقصیر خواهند کند.