پُشِتم جا نَره بَرَی خنجر دشمن،
اَ لطف عزیزا، دل داغانمه سیکو،
ویلانی و آخر شری و در به دری بین ای آخر عمری،
سر و سامانمه سیکو
این شعر «منوچهر ناصحی» حکایت همه فرهیختگان دلسوختهای است که از کرمانشاه فراریشان دادیم و در غربت اسیرشان. از منوچهر ناصحی خبر دارید؟ وقتی در عاشقی هامان میخوانیم:
ديه پيدا نميشه ،عاشق زاري جور مه
آسمان نيده به چش ،چش انتظاری جور مه
از او یاد میکنیم؟ چند وقت پیش شمارهاش را پیدا کردم و به او زنگی زدم. با صدای خستهای گفت که نا خوش است، سوی چشمانش را دارد از دست میدهد و اوضاع حافظهاش خوب نیست. گفتگویمان موکول شد به وقتیکه نیامد. از «شهرام اقبال زاده» چه خبر؟ خاطرمان هست که چقدر بر گردن ادبیات کودک و نوجوان ایرانزمین حق دارد؟ ترجمههایش را دیدهایم؟ آخرین بار که او را دیدم در بستر بیماری در خانهای در تهران بود و با سرطان دستوپنجه نرم میکرد. بعد هم بهرسم فراموشی کرمانشاهیان در گرفتاریهای روزمره غرق شدم و مدام احوالپرسی از او را به تأخیر انداختم تا امروز که وقتی تصمیم گرفتیم به مناسبت درگذشت علیاشرف درویشیان از او یادداشتی بگیریم گفتم: «من رویم نمیشود.» ما «علیاشرف درویشان» را هم در غربت از دست دادیم. کسی که چارچوب اصلی داستانهایش کرمانشصاه و خاطرات و مردمان است آن است و روایت رنج را از کرمانشاه و چنین شروع میکند: «در سالهایی که در روستاهای گیلان غرب معلم بودم با فضای عجیبتری آشنا شدم و وقتی فقر و اجحافي که به مردم آنجا میشد دیدم، نتوانستم آنها را نادیده بگیرم و همین باعث شد که در همان سالها داستاننویسی را با نوشتن برای کودکان آغاز کنم.»
علیاشرف درویشان هم رفت تا در آرامگاه بیبی سکینه کرج همسایه «معینی کرمانشاهی» باشد. معینی کرمانشاهی در غربت رفت و حتی پس از وفات نیز به خانه برنگشت. همان معینی که چنین میگوید:
من از کرمانشه و، کرمانشه از من تا ابد باقی
در اینجا آنچنانم من، که سعدی در گلستانش…
جدا زین خلق ویرانم، به ظاهر گر چه آبادم
سرم با شهر تهران و، دلم در طاقبستانش
به خاک آنجا سپاریدم، که تا باقیست این گیتی
مزارم غرق گل گردد، زِ اشک گلعذارانش
شاید بهانه بیاوریم که اینها خودشان رفتند. با آنها که ماندند چه کردیم؟ آیا سراغی از «منصوریاقوتی» میگیریم؟ او که حالا مصداق نام یکی ازآثارش «تنهاتر از ماه» شده. «ایرج هندسی» نقاش، عکاس و قدیمیترین روزنامهنگار کرمانشاهی را در پیرسازی یاد میکنیم؟ ساز «سیاوش نورپور» نیز حالا از جفای روزگار خسته شده و صدایش کمتر به گوش میرسد. «محمد حبیبیان» تنها و خسته در نیمه دوم دهه هفتم زندگیاش هنوز در تلاش است نسلی جدید را تربیت کند. راستی حال «ناصر خاورزاده» خالق مجسمههای میدان فردوسی و آزادگان و طاقبستان و… خوب است؟ «علی شیری» مبدع نرمافزار کلک، که بارها کپی قفلشکستهاش هم را به قیمت یکی دو هزار تومان خریدهایم، حالا با دلی شکسته و کنج خانهاش دل به صدای جیغ قلم بر کاغذ ابروباد داده است. اینها تمام دلشکستگان این دیار نیستند. ادیبان و هنرمندان اصیل به اقتضای کارشان نجیباند و همیشه نجابت زیادی هم کار دست آدم میدهد. به اقتضای همین خضوع خیلی از آنها کنج خانهشان مینشینند و کمکم یادمان میرود که چقدر به آنها مدیونیم و چنین میشود که «محمدرضا فتاحی(تندر کرمانشاهی)» با چنین شعری از دنیا خداحافظی میکند:
دیه رو شانِ رفیق و کس و کار
به علی بارِ گرانم مه دیه
کُرَه از آینه یَم بیزارم
شکلِ آدِم نمی مانم مه دیه
قافله رفته براگم، تا کجا
خودمه هَی بکرّانَم مه دیه؟
اَ بشر نیک و بدی می مانه
چه بمانم، چه نمانم مه دیه
خوش نَوود آخرِ بازی “تندر”
شاهِنامه چه بخوانم مه دیه
آخر شاهنامه
ارسال شده در یادداشت