محمد سعید فرازمند، کارگردان و بازیگر تئاتر متولد 1364، مهندس مکانیک است و در مقطع کارشناسی ارشد، برای رسیدن به علاقهاش مسیر تحصیلاتش را عوض کرده و علوم ارتباطات خوانده است. او همیشه و همهجا میگوید: «باهم برای کرمانشاه». فرازمند عضو انجمن خوشنویسان ایران است و قبل از حضور در پلاتوی تئاتر در چارچوب سبزرنگ زمین فوتبال بازی میکرده و عضو تیم ملی جوانان بوده است. در تئاتر کار با حمید سمندریان را تجربه کرده و مجموعه زیادی از جوایز را همچون جایزه اول بازیگری مرد از جشنواره کشوری سیاه و سفید با نمایش «سالهای بیرنگ»، جایزه اول بازیگری مرد از بیست و هفتمین جشنواره استانی با نمایشهای «دیدار» و «چقدر قیافهی شما برایم آشنا نیست»، جایزه ویژه بازیگری مرد برای بازی در نمایش «زمستان 66»، جایزه دوم بازیگری از یازدهمین جشنواره تئاتر دانشگاهی با نمایش «نخل و کوسه»، جایزه کارگردانی برتر از شانزدهمین جشنواره بینالمللی تئاتر مقاومت با نمایش « این رنگ حنا نیست به پایم …»، جایزه کارگردانی برتر از دومین جشنواره تئاتر شهروند با نمایش «مهمانی در مخچه»، جایزه برتر بازیگری از جشنواره منطقهای شهروند با نمایش «مهمانی در مخچه»، جایزه برتر بازیگری مرد برای بازی در نمایش «این رنگ حنا نیست به پایم…» در شانزدهمین جشنواره بینالمللی تئاتر مقاومت و … را در جشنوارههای مختلف به خود اختصاص داده است. با او درباره فعالیتهای هنریاش به گفتگو نشستیم.
چطور کارت را با بازیگری شروع کردی ولی سر از کارگردانی درآوردی؟
من بازیگری را دوست داشتم و از سال هشتادودو بازیگری را شروع کردم و در کارم نیز تا حدودی موفق بودم؛ اما دیدم باید منتظر بمانم تا نقشهایی که دوست دارم به من پیشنهاد شود و این اتفاق نمیافتاد. سال نود و یک با اولین کارم مسافر جشنواره فجرشدم؛ اما چگونه این اتفاق افتاد؟ سال هشتاد و نه، نود، سر کلاسهای مرحوم استاد سمندریان، استاد محمد یعقوبی که از اساتید به نام تئاتر است، من را کنار کشید و گفت: «بعد از پایان کلاس با تو کار دارم.» سوار یک پراید هفتاد و پنج هفتاد و شش، شد و گفت: «کولهات را بگذار پشت. آخرش این است. من بعد از بیست سال و بعد از چندین دوره اولی در ایران یک پراید دارم. میخواهی کارکنی؟» گفتم: «بله. برای همین آمدم.» آن زمان داشتند کار خشکسالی و دروغ را با بازیگرانی مثل پیمان معادی، باران کوثری، آیدا کیخایی و علی سرابی کار میکردند. گفت بیا و مدیر صحنه این نمایش شو. ولی… من اول خوشحال شدم که در بین اینهمه شاگرد من را انتخاب کردند. آن «ولی» ای که گفتند دوباره کمی ته دلم را لرزاند. «ولی اگر بهعنوان طراح صحنه یا مدیر صحنه بیایی. همین مدیر صحنه باقی خواهی ماند. اگر محمد یعقوبی جایزه اول بازیگری ایران را بگیرد، بازمیگویند محمد یعقوبی کارگردان است نه بازیگر. نیکی کریمی فیلم میسازد ولی همه میگویند بازیگر است.» گفتم: «پس چکار کنم؟» گفت: «برو کارگردانی کن. توی کارت بازی کن و بیا جشنواره بینالمللی تئاتر فجر.» آن شروع کارگردانی من شد. در آن سال من حدود هفتاد، هشتاد متن خواندم تا به متن «مهمانی در مخچه» نوشته خسرو امیری رسیدم. متن خوبی بود که در جشنواره به کار میآمد. در همان زمان یکی از بچههای بوکان به اسم افشین ناصری با من تماس گرفت و گفت در سقز قرار است، جشنوارهای منطقهای برگزار شود و دو کار برگزیده به جشنواره فجر معرفی میشوند. ما با بچههای کلاس استاد سمندریان شروع به کارکردیم. نزدیک به سیصد، چهارصد نمایش به دبیرخانه ارسال شد و ده کار برای ورود به جشنواره انتخاب شد که کار ما هم در بین ده کار منتخب بود. چون به اسم کرمانشاه کار را فرستاده بودم ترجیح دادم همه عوامل از بچههای تئاتر کرمانشاه باشند. این کارم هم حرفهای بود و هم غیرحرفهای. حرفهای از این لحاظ که کار از کرمانشاه بود و همه عوامل باید از کرمانشاه میبودند و غیرحرفهای بابت اینکه تمام زحمت بازبینی را گروهی از بچههای تهران کشیده بودند؛ اما من بچههای کرمانشاه را انتخاب کردم و خوشحالم که اینطور شد. ما به جشنواره رفتیم و تمام جوایز را گرفتیم و جزو دو کار برگزیده شدیم و بین این دو کار، نمایش ما برای جشنواره تئاتر فجر انتخاب شد. جشنواره فجر یک فرصت بود پسکار را بهشدت تغییر دادیم و همان نمایش، جزو کارهای برگزیده شورای منتقدان تئاتر فجر ایران شد. بعد از آنهم به جشنواره بینالمللی فتح خرمشهر رفتم و آنجا هم به لطف خدا و تلاش اعضای گروه، تمام جوایز را با نمایشی به اسم «این رنگ حنا نیست به پایم، خون است»، گرفتیم.
در تمام این سالها من و گروه خیلی از جشنوارهها را تجربه کردیم، چه بینالمللی، چه منطقهای و چه استانی و در اکثر آنها برگزیده شدیم تا رسیدیم به کاری که پارسال انجام دادیم. کاری تجربی و کارگاهی بود که از ب بسماله، با زحمت بچهها و با خلق مدام اتفاق افتاد و ماحصل در جشنواره دیده و تحسین شد و فکر میکنم روزی در تاریخنگاری تئاتر کرمانشاه متر و معیار خواهد شد. هرچند در زمان خودش غریب بود.
شغلت همین است؟
نه. بهواسطه فعالیتی که در صداوسیما، چه بهعنوان نویسنده و چه بهعنوان مجری داشتم، خیلی از وقت من در چند سال گذشته به صداوسیما اختصاص یافت. هیچ پولی در هنر نیست و من خیلی سعی کردم کارهای مختلفی را انجام بدهم که بتوانم در کنارش کار هنریام را دنبال کنم اما هیچ کدام، به سرمنزل مقصود نرسید و آنچه خواستم، نشد اما میدانم روزی میشود حتی اگر من نباشم. هنر روزی پردرآمدترین شغل میشود. همانطور در کشورهای پیشرفته و اروپایی هست. هنر باعث پویایی جامعه است. در دنیا میگویند، چون هنر و خلق کردن سختترین کار ممکن است، بهترین درآمد به آن اختصاص مییابد؛ اما در ایران هنوز تکلیف بود و نبود هنر معلوم نیست چه برسد به اختصاص بهترین درآمد به آن.
میگویی هنر درآمدزا نیست؛ اما جنس کار مهم است. کاری که در کرمانشاه بهعنوان تئاتر ارائه میشود، باکاری که همین بچهها در تهران بهعنوان تئاتر انجام میدهند خیلی فرق دارد. اینجا حداقل طراحی صحنه و لباس رعایت نمیشود. باهمینهاست که میتوانید مردم را به پایکار بکشید. در همین کارهایی که در راستای جشنواره در این روزها دارد انجام میشود. همه دارند رفع مسئولیت انجام میدهند. چه انتظاری از مردم هست که وقتی این کارها را دیدند، سری بعدی وقتی تئاتر خوب هم به روی صحنه آمد برای دیدنش پول خرج کنند؟
من دلیل دارم. الان من هفتهنامه آوای کرمانشاه را میبینم که از خیلی از نشریات استان یک سروکله بالاتر است؛ اما هر هفته چقدر مرجوعی دارید؟ خیلی. میخواهم بگویم. بستر جامعه اجازه نمیدهد. شما میخواهید دفتر هفتهنامه در بهترین نقطه شهر باشد اما نیست و نمیشود. واقعیت چیز دیگری است.
جواب دندانشکنی دادی.
در بحث تئاتر هم همین است. من همینالان تهران زندگی میکنم و برای کارهایم در صداوسیما و اجراهای تئاتری میآیم کرمانشاه. در تهران، قاعده تئاترهای پرفروش، به خاطر حضور چهرههای معروف تلویزیونی و سینمایی فروش میکنند. شما وقتی شبی برای اجارهی یک پلاتو از دو تا نه میلیون تومان قرارداد میبندی، بلیط را چقدر میفروشی؟ بلیط تئاتر در تهران سیوپنج هزار تومان فروخته میشود یعنی بهاندازه یک بلیط کنسرت در کرمانشاه. من خودم بلیط تئاتری را در تالار وحدت به قیمت پنجاههزار تومان خریدم. چه باعث میشود بروم ببینم؟ یک تئاتر چگونه تالار هفتصد نفری وحدت را پر میکند؟ در پنج اتوبان معروف تهران: همت، نیایش، آزادگان، چمران و مدرس میبینی که یک بنر بزرگ تبلیغاتی نفیس و بزرگ آن تئاتر را تبلیغ میکند. بلیط فروشی هم اینترنتی است. تیزرهای تبلیغاتی ساخته میشود. چطور؟ اسپانسر در تهران به کمک تئاتر آمده. خود انجمن نمایش تهرآنهم برای هر تئاتری ده تا پانزده میلیون بودجه به هر گروه میدهد. اینجا سقف بودجه برای یک گروه که حداقل عواملش ده نفر است و باید یک تئاتر را چهار ماه تمرین کنند، دو میلیون تومان است. اینجا برای یک اجاره پایه بنر کلی باید هزینه کنی آنهم اگر بگذارند که بعید است. برای اسپانسر هم که کسی در کرمانشاه حاضر به این کار نیست؛ اما من قول میدهم در کرمانشاه اگر اسپانسر باشد، من کاری قوی و خوب را با تبلیغات دوماهه روی صحنه میبرم که همه بیایند و ببینند. خود شما کار پارسال من را با همین امکانات اندک دیدهاید. تمام روزها سالن پر از تماشاگر بود. آدمهایی بودهاند که آمدهاند کار را چهار بار در چهار روز مختلف دیدهاند.
اما یک سری حداقل استانداردها را که میتوان رعایت کرد؟ من الان دو کار یک کارگردان را در این هفته دیدهام. چهار تکه چوبی هست که در هر دو، دکور کار را تشکیل میدهد. حتی مانتوی بازیگری که در هر دو کار حضور دارد تغییر نمیکند.
بیایید درباره اجراهای عمومی واقعی را صحبت کنیم. اجراهایی که الان در حال برگزاری است به این دلیل است که پیش از جشنواره هرکدام از کارها باید پنج اجرا انجام داده باشد و نمیتوان این کارهای عجلهای را معیار قرارداد.
خب، همین آسیب نمیزند؟ مردم از کجا میدانند کدام اجرا واقعی و کدام غیرواقعی است؟ شما برای اجرایتان پوستر بیرون دادهاید. مردم بر همین اساس میآیند برای دیدن کار و وقتی این کیفیت را میبینند دیگر نمیآیند.
اگر یک، یکریالی قبل از اجرا به گروهها دادهشده باشد من حرف شما را قبول میکنم. توجیه نمیکنم این کار را؛ اما نیست. بیاییم درباره تئاترهای واقعی که در کرمانشاه با تبلیغات انجام میشود صحبت کنیم. نه این اجراهای هول هولکی. این قانون است که میگوید باید قبل از جشنواره این اجراها انجام شود. این قانون خوبی است اما بهشرط رعایت خیلی از موارد.
شما نباید این اجراها را در طول سال انجام بدهید که اینطور نشود؟
حرف شما کاملا درست است ولی بستر هم باید فراهم باشد تا وقتی تئاتر و هنر بهعنوان شغل و پیشه حساب نشود وضع همین است که میبینید. شما اکثر هنرمندان تئاتر استان را ببین. الان عباس منصوری کجاست؟ جواد قاسمی کجاست؟ یوسف میرزایی کجاست؟ طیبه قاسم پور کجاست؟ ناهید حسنی کجاست؟ ابراهیم مرادی کجاست؟ خسرو شهراز کجاست؟ حمیدرضا نعیمی چرا رفت تهران؟ وضع همین است. نمیتوانی یکتنه به جنگ یک تاریخ بروی…
اینطور که میگویی، از ورود به تئاتر پیشیمان نیستی؟
نه ولی… این قماری بود که تا امروز فقط باخت داشت. هرچند من کنار تئاتر سعی کردم به درس، به تحصیل دانشگاهی و به کارهای دیگرم هم بپردازم. در این بستری که ما وارد این هنر شدیم خیلی از چیزها را باختیم؛ اما خیلی چیزها را هم به دست آوردیم. من شعر و خط و موسیقی و سینما و خیلی چیزهای دیگر را از تئاتر میشناسم. اگر مردم الان محبتی به من در کوچه و خیابان دارند، بهواسطه تئاتر بوده است. خیلی آدمها هستند که به همین حال ما غبطه میخورند. رفیقی داشتم که باهم تئاتر را شروع کردیم. او رفت والان رئیس بانک است. وقتی شبها باهم مینشینیم، او میگوید کاش من جای تو بودم؛ و من دقیقاً همین حرف را به او میزنم. هر دوی ما یکچیزهایی را ازدستدادهایم. میگویند، همهچیز را همگان دانند و من میگویم همهچیز را همگان دارند؛ و آنهمگان هنوز از مادر زاده نشدهاند. قرار نیست من همهچیز را باهم داشته باشم. برای اینکه چیزی را به دست بیاورم، باید یکچیزی را از دست بدهم. وقتی وارد هنر شدم، فکر نمیکردم الان جایگاهم این باشد. خیلی چیزها در ذهنم بود و نشد. من تلاشم را کردم و نشد ولی بازهم خدا را شاکرم، اینجایی هم که هستم آرزوی خیلیهاست. من الان با کسانی کار میکنم که آرزوی من بودند؛ اما بر اساس سختیهایی که در غربت کشیدم، آنی نشد که میخواستم.
چرا از کرمانشاه دل نمیکنی؟
من سال هشتادودو بهواسطه عضویت در تیم ملی جوانان از کرمانشاه رفتم. من آن زمان همه زندگیام فوتبال بود و زیاد به فکر تئاتر نبودم. تیم شهر و بعد تیم ملی جوانان و بعد پیکان تهران… همه اینها به خاطر اینکه من آن زمان یک اتاق برای زندگی در تهران نداشتم تحتالشعاع قرار گرفت. مجبور شدم برگردم. امسال برای من فرق دارد. امسال بعد از جشنواره تئاتر استانی برمیگردم تهران و کارهای انجامنشده زیادی دارم که باید انجام بدهم.
پس چرا میگویی باهم برای کرمانشاه؟
در کرمانشاه ما افرادی داریم که سالهاست دارند کار میکنند، ولی در همین کرمانشاه هم کسی آنها را نشناخت؛ اما شهرام ناظری از کرمانشاه رفت ولی در هر کنسرتش یک سرود کردی دارد و هویت خودش را معرفی میکند. وقتی ما بتوانیم به مقصد برسیم، راحت میتوانیم کرمانشاه را معرفی کنیم. میر جلالالدین کزازی هر جا باشد، همه میدانند کرمانشاهی است. باید بسترها در خود کرمانشاه مهیا باشد. ولی وقتی نمیشود، چارهای نیست جز رفتن. هیچکس هم به فکر تو نیست.
پس با این تغییر در نقطه عطفی از زندگی هستی؟
اینجوری نیست. من هرسال خواستهام بروم و نشده. ولی این بار تصمیمم جدی است. هر چیزی یک دورهای دارد… این را وام میگیرم از پرویز پرستویی. فکر میکنم مرحوم نوذری از او پرسید: «اولین ماشینی که خریدی چه بود؟» گفت: «پراید بود.» گفت: «چکار کردی؟» گفت: «بابام را سوار کردم.» گفت: «بابات چی گفت؟» گفت: «پرویز حال میکنی با پرایدت؟» گفتم: «نه بابا. یادته کلاس پنج دبستان گفتی قبول شی برات دوچرخه میگیرم و نگرفتی؟ لذت اون دوچرخه برام بیشتر از این پراید بود. هر چیزی یکزمانی داره.» آن زمان برای ما اتفاق نیفتاد و ما در دههای افتادیم که باید خیلی چیزها را تجربه میکرد. برای خیلی از علایق فرصت انتخاب نداشتیم و وقتی فرصت انتخاب داشتیم که دیگر دیر شد
خانواده سنتیای داری. باکارت مخالفت نکردند؟
اگر سنت را ازلحاظ پایبندی به اصول بسنجیم بله. همیشه تأکید خانواده بر حفظ این اصول دینی و اجتماعی بوده ولی از آن لحاظ که هنر را پس بزند و رد کند نه. پدرم کسی است که در دهه 60 همه تئاتریها را کنار هم جمع کرده بود و اصرار بر تئاتر درمانی داشت. تئاتر را میشناخت. بلااستثناء بهجز یک کارم همهکارهایم را پدر، برادر و مادرم دیدهاند؛ اما پدر و مادرم حقیقتی را میدانستند که من نمیدانستم. هنر از هر قسمش ممکن است زندگی تو را بگیرد. پیشرفت را از تو بگیرد و تو را از نرم عادی زندگی عقب بیندازد. پدرم قبل از من تئاتر را میشناخت و هیچوقت سد راهم نشد؛ و مادرم هم مشوق من است بهطور مثال اگر الان کلیپی از تئاتر در فضای مجازی باشد سریع آن را به من نشان میدهد. بزرگترین منتقدم، برادرم محمد وحید است. او سه بار کار پارسال من را دید. گفت: «بار اول آمدم لذت ببرم. بار دوم آمدم تو را ببینم و بار سوم آمدم فضای نمایش را ببینم.» و بعد میگفت: که مثلا «فلان جا فلان چیز را میگفتی بهتر بود.» می شینیم باهم کلنجار میرویم. سر تمرین میآید. نمایشنامه میفرستم و میخواند. با بابا مینشینیم صحبت میکنیم. میآید تئاترها را میبیند و میگوید: «این حرف را اینجا نزن. اینجا را تعدیل کن.» مشوقم بودهاند؛ اما در فهم زمان و مکان خود. اصرار من در مسیرم در پذیرش آنها بیتأثیر نبود.
مردم دید خوبی به تئاتریها ندارند. واقعا این تصور جامعه در تئاتر هست؟
مردم دید خوبی به هنر ندارند ولی از هنر لذت میبرند و نمیگذارند فرزندشان وارد هنر شود. این دیدی است که درباره هنر، در هر قسمش هست. مگر در همین اجتماع آدم فاسد نیست؟ در هنر هم همین است. همین جامعه اینها را متولد کرده. ضمناً ما باید شخصیت حقیقی و حقوقی افراد را باید از هم متمایز کنیم. یک نفر در شخصیت حقوقیاش اعلاست. ولی بینش سیاسیاش موردنظر من نیست. نمیتوانیم آن را طرد کنیم.
چرا تئاتریها در کرمانشاه باهم مشکلدارند؟
این مشکل فقط مختص کرمانشاه نیست. اگر اسم و نام پرافتخار کرمانشاه برایمان متر و معیار باشد، کمتر به خودمان توجه میکنیم.
تابهحال خودت به خاطر اختلاف، گفتهای با فلانی کار نمیکنم؟
یکزمانی هست من یک نفر را قبول دارم و بر پاکیاش قسم میخورم؛ اما کارش را قبول ندارم و پیشنهاد کارش را رد میکنم. هرچند، سر سفره هم بنشینیم. من در جایگاه انتخاب هستم. من خیلی زحمتکشیدهام تا به اینجا برسم. خیلی طردشدهام. الان دیگر فرصت انتخاب است و هر متنی را نمیپذیرم و کار نمیکنم. ولی اگر با آدمی اختلافسلیقه انسانی داشته باشم ولی متنش را دوست داشته باشم، کار را رد نمیکنم.
پارسال جایزه اول بازیگری را بردی ولی پس فرستادی. چرا؟
من درآمدم از تئاتر نیست و هیچ کیسهای برای تئاتر ندوختهام؛ و همیشه هم گفتهام پول تئاتر برکت ندارد. ولی این بیاحترامی به بازیگر اول یک استان دومیلیوننفری است که سیصد هزار تومان در ازای زحمات ششماههاش بدهی. او نماینده جامعه تئاتر است. من اگر بپذیرم به اساتیدم توهین کردهام. به بزرگان خودم. به کسانی که از آنها تئاتر یاد گرفتهام. این توهین به قشر عظیمی است که دارند تولید فرهنگ میکنند. من کوچکتر از آنم که بخواهم بهواسطه خودم این کار را بکنم. من به نمایندگی از همه افرادی که از آنها یاد گرفتهام و به من کمک کردهاند جایزه را پس دادم.
تم نمایشنامهها چرا انقدر به هم شبیه است؟ تم همه خیانت و زناشویی. من این روزها دو تئاتر کامران شهلایی و یک تئاتر سمیه مهری را دیدهام. تم هر سه خیانت بوده، تازه سمیه مهری در دو کار کامران شهلایی بازیگر هم بوده. همه دارند میروند سمت این موضوع.
این یک موضوع شخصی است که کارگردان یک بازیگر را برای اثر خود مناسب میداند و در آن نمایش با آن بازیگر کار میکند. شاید دلیلی که متون دارد به این سمت میرود، این است که دیگر آدمی که تولید متن کند نداریم و یا کم داریم. خسرو امیری را داشتیم که رفت. یوسف میرزایی را داشتیم و داریم که خیلی خسته است و کمتر کار میکند والان آقای عظیمی را داریم. بچههایی که در زمینه نویسندگی قهار بودهاند بعضی از کرمانشاه و بعضی از ایران رفتند. بعضی هم ماندهاند ولی دل و دماغ نوشتن ندارند. انتخاب موضوع نمایشنامه هم یک سلیقه شخصی است.
اما موضوع کاری که خودت پارسال کارگردانی کردی متفاوت بود. نویسنده کارت «چقدر، قیافهی شما برایم آشنا نیست»، میثم علیرضا پور، خیلی تند و تیز روی مسائل اجتماعی دست گذاشته بود. چنین کارهایی در کرمانشاه کمتر اجراشده است. چه نقشی برای تئاتر در ارائه چنین مضامینی قائلی؟
کار اصلی تئاتر همین است، پرداختن به موضوعات اجتماعی با یک بیان هنرمندانه خاص که حوزه های دیگر نتوانند به آن شکل بیان کنند.
یکزمانی هست که یک کار پیامی را میرساند و بعد از آن ذهن مخاطب را به خودش درگیر میکند؛ اما در «چقدر، قیافه شما برایم آشنا نیست» ذهن مخاطب با پیامهای زیادی که به ذهنش میدادی بمباران میشد: درباره اعدام، اسیدپاشی، خیانت و… آیا گنجاندن اینهمه پیام در یک تئاتر درست است؟
درست میگویی. اطلاعات خیلی زیاد بود. یک عدهای این را نقطه قوت و یک عدهای این را نقطهضعف میدانستند. یک نفر به من پیام داد: «خدا برات نسازه، من سه شبه خواب ندارم با دیدن کار تو.» این فرد با دید مثبت نگاه کرده بود؛ اما بعضیها میگفتند، اگر یکی از موضوعات را پررنگتر میکردی بهتر بود؛ اما من چیزی را نمیخواستم حل کنم. من میخواستم با این نمایش ذهن مخاطب را درگیر کنم … شما با این سؤال، من را راضی میکنید که آنچه میخواستم اتفاق افتاده… یعنی کار فکر شما را درگیر کرده است. من در آن کار نمیخواستم قهرمان درست کنم و قهرمان همان قصهی من بود.
در نمایشنامه این کار، بازیگران در قالب صدای ذهن، اعتراف میکنند. هر یک مسائل پنهانی از زندگی خود را میگویند. اینها واقعی بود؟
تمام و جزء به جزء چیزهایی که بچهها گفتند، زمان دارد، مکان دارد و شخص. آن ماجرای اسیدپاشی، آن اعدام و … همه در کرمانشاه اتفاق افتاده. عیناً تک به تک چیزهایی که در نمایش دیدید واقعی است.
خیلی از کسانی که در کرمانشاه، بالا رفتهاند و بالا میروند، به خاطر خوبی کاری که انجام میدهند نیست. اینها موفق میشوند برای خود یک ویترین جذاب درست کنند. کاری که -خوب یا بد، بقیه نمیکنند- موافقی؟
بله. خیلی از اینها شو آف است. این حرف کاملاً درست است. خیلی از آدمها الان در جایگاهی هستند که جایگاه آنها نیست. همه شو آف است. زمان و مکان را میشناسند و میدانند الان چه چیزی جواب میدهد و آن کار را انجام میدهند. فلان مهمانی را میگیرند. فلان هدیه را برای فلان آقا میگیرند و … اینها همه شو آف است. خیلی از آدمها توانایی دارند ولی نمیتوانند بروز دهند و خودشان را نشان دهند. یکجملهای هست که میگوید: همیشه لباس خوب بپوش، چون مردم نمیدانند تو چه خوردهای. ولی میبینند تو چه پوشیدهای.
بهترین خاطرهات از تئاتر چیست؟
بهترین خاطرهام، حمید سمندریان است و دیگری ری اکشنهای مردم و تماشاگران که تو را تشویق میکند که کار بهتری انجام دهی. در تمامی تئاترهایم هم گریه بوده و هم خنده … وقتی صادقانه با تماشاگر حرف میزنی او هم با تو حرف میزند…
حرف آخر؟
من اینجایی که هستم به خیلیها مدیونم، کسانی که از آنها یاد گرفتم. از استادم مرحوم حمید سمندریان، هما روستا، محمد یعقوبی، پیام دهکردی، اسماعیل شنگله، حسین کیانی و بزرگان هنر کرمانشاه آقای عبدالحسین ظاهری، مرحوم بهمن مرتضوی، خسرو شهراز، مجتبی قلندرلکی، هواس پلوک، خانم قلعه شاه خانی، مرحومه خانم ثریا شیرزادی، خسرو خندان، سعید زندی، محمدرضا درند، ابراهیم سعداللهی، محمد حبیبیان، محمدرضا زندی، حسن رحمانی، جلیل بشتام، خسرو امیری، سیروس بری، مرحوم خدایاری و خیلی از دوستانی که در این مدت از آنها یاد گرفتم. آنها تلاش کردند و هرمی را ساختند که من یکگوشهاش را بگیرم و بالا بروم. باید از پدر و مادر و برادرم دستبوسی کنم. سختیهایی که اینها میکشند، شاید خیلی بیشتر از من باشد. دیر آمدنها و زود رفتنهایم. تمرینهایم در خانه و داد زدنها و خندیدنها و گریهها.
گفتگو با محمد سعید فرازمند
از هماتاقی با مهرداد اولادی در تیم ملی تا کار با حمید سمندریان
ارسال شده در مصاحبه