گزارشی از سایت تخلیه زباله‌های عفونی کرمانشاه
زندگی در شهر کلاغ‌ها

از میدان فردوسی شهر كرمانشاه كه بگذری و رو به خیابان سراب كه بروی، كم كم دل و جانت هوای طبیعت را استشمام می كند.
از هیاهوی پرترافیك ترین نقطه شهر و از برجهای سر به آسمان كشیده تا اینجا فقط چند دقیقه راه است. كوچه باغهای سراب قنبر را كه رد كنی درست بعد از قهوه خانه هایی كه در آن، چای عصرانه می خوریم و بعد از آن ساندویجی هایی كه جلوی آن صف می كشیم، پلی هست و بعد از آن پل جادهای هست رو به شهری. سیاه چادرهای عشایر را كه دیدی، بدان درست آمدهای.
صدای زنگوله ها را رد كن. خنده های شادمانه را رد كن. مدرسه طبیعت را رد كن. معدنی كه طبیعت را می شكافد تا پول را بیرون بكشد رد كن… پشت یكی از همین تپه های سرسبز، دیواری هست و دری.
روی دیوار نقاشی مرد، زن و بچه های كشیده شده است، كه رو به دریا ایستاده اند. تصویری پر از امید كه در آن خانواده های با لباسهای شاد، به آنسوی دریا چشم دوخته اند.اما پشت دریاها شهری هست كه در آن پنجره ها رو به هیچ كجا باز نیست. جایی كه ساكنانش به آن می گویند جهنم. وقتی كه آنجا رسیدیم، جای هوای پاك سراب قنبر را بوی تند زباله سوخته گرفت.
آرامش كلاغها به هم خورد تا به پرواز درآیند و سیاهی شان این بار به جای زمین آسمان را بپوشاند.اینها تنها كسانی هستند كه آمدنت را خوشامد می گویند.همانهایی كه غروبها از روی خانه هامان رد می شوند و مثل بچه های مدرسه ها سر و صدا می كنند.
ما را به حیاط و تراس خانه مان می كشانند تا انگشت اشاره مان را رو به آسمان دراز كنند و از هم بپرسیم:«راستی این همه كلاغ از كجا می آیند؟» و هیچ كدام مان نمی دانیم كه اینها ساكنان این جهنم اند. آسمان سیاه شد و جا برای خودنمایی سگهای روی زمین باز شد.سگهایی كه زبانشان بیرون افتاده بود و نای اعتراض به ورودمان را نداشتند.
ریه هایمان پر شد از بوی تعفن. از بوی تنفر. تنفر كسانی كه تو را مثل یك مزاحم نگاه می كنند. كسانی كه به زندگی با سگها و كلاغها عادت دارند و شاید كم كم زندگی با انسانها را فراموش كرده اند.
به گفته دكتر شیرزادی مدیریت «شركت بازیافت و تولید كود آلی كرمانشاه» اینجا محل تخلیه زباله های عفونی، پسماندهای بازیافت و زباله های محله دیزل آباد كرمانشاه است كه در فاصله ای كمتر از چند كیلومتری شهر كرمانشاه قرار دارد.
این در حالی است كه در «ماده سیزده قانون مدیریت پسماند» آمده است: «مخلوط كردن پسماندهای پزشكی با سایر پسماندها و تخلیه و پخش آنها در محیط و یا فروش، استفاده و بازیافت این نوع پسماندها ممنوع است.» در شهر كلاغها و در میان زباله ها، جاده هایی خاكی هست كه منتهی به تپه هایی از زباله است و لابه لای آنها مردانی را می بینی كه بدون هیچ سر و صدایی، لابه لای زباله ها اكتشاف می كنند.
بعضی دیگر از این جاده های خاكی به درهای می رسد كه شیرآبه زباله در آن جاری است. قبل از آن، گاز و دود سفید رنگی كه زمین را به سمت آسمان ترك می كند.
این گاز متان و حاصل از تجزیه زباله هاست كه جای هوا را گرفته است. متان برای انسان ضرر ندارد؛ اما نه وقتی كه جای اكسیژن را بگیرد… از دور كه نگاه می كنی شبیه به آتشفشانی پیر و خفته است. آتشفشانی كه ماده مذابش كرامت انسانی است و آتشش در دل مردمانی است كه در شهر كلاغها زندگی می كنند؛ مردمانی در خانه هایی ساخته شده از زباله.
خانه هایی كه جابه جای این شهر خودنمایی می كنند و برای ساكنان این منازل، پرتگاه آخر دنیاست. پیرمردی می آید و می پرسد كه در این جهنم چه می كنیم و ما همین سوال را از خودش می پرسیم: «زباله ها را زیر و رو می كنیم. شاید چیز به درد بخوری پیدا كنیم و بعد در جعفرآباد می فروشیم. جنسهایی كه ما پیدا می كنیم خریدار دارد.
من چهار شب یكبار به منزل خودم سر می زنم. شبها را در اینجا سر می كنم. البته خانه مان هم شبیه مخروبه هاست و همه وسایلش با هم به یك میلیون تومان نمی رسد. خورد و خوراكم را هم برایم از خانه می فرستند. اینجا پر از بیماری است. در فصل سرما هم بخاریهای هیزمیمان پاسخگو نیست. زندگی ما برای كسی مهم نیست و در میان جولان سگها و كلاغها روزیمان را می جوییم. زندگی من تمام، فكری برای این جوانها بكنید.»
لابه لای زباله ها میچرخیم و جوانی داد میزند: «جلوتر نیا. كفشهایت كثیف می شود.» جوانی مودب كه رفتارش فراتر از آن چیزی است كه انتظار داریم.
به گفته او:«همه افرادی كه اینجا هستند آرزو دارند كاری در شهر داشته باشند با روزی بیست هزار تومان درآمد. در اینجا چیزی به نام بهداشت معنا ندارد. هزاران هزار زباله عفونی اینجا هست. شهرداری گاهی به اینجا می آید و با ما برخورد می كند. كتك مان میزنند و به بدترین شكل ممكن با ما رفتار می كنند.
باران و برف برای ما معنا ندارد. وقتهایی بوده كه برف تا بالای زانوی ما آمده؛ اما، ما همچنان زباله ها را زیر و رو می كنیم. ما مجبوریم وگرنه گرسنه میمانیم.»
به دست بریده و خونی اش اشاره می كند: «شما دست من را نگاه كن، امروز صبح با شیشه برید؛ اما كارم را ادامه دادم. همین دیروز پای یكی از رفقای ما رفت روی شیشه و پاره شد. ما هر چند وقت یكبار می رویم و آمپول كزاز میزنیم؛ اما به نظرتان این كافی است؟ به نظرتان دیگر بیمار نمی شویم؟ دوست من! اینجا جهنم است… ما در جعفرآباد زندگی می كنیم. زن و بچه داریم. همین برادرم كه اینجا ایستاده چهار فرزند دارد. همین چادر را نگاه كنید، منزل مان هم همین شكلی است. اگر ناشكری نباشد می گویم حتی اینجا از منزل مان در شهر هم قشنگتر و مرتبتر است.» برادرش جلو می آید و در باره اوضاع درآمدیشان می گوید: «میانگین درآمدی ما در اینجا روزی بیست هزار تومان است. روزی هست كه 10 هزار تومان درآمد داریم، روزی هم كه زباله زیادی بیاورند تا 30 هزار تومان می رود.
ما اینجا ساعت كاری مشخصی نداریم؛ خود من اگر بدانم ضایعاتی كه جمع كرده ام به ارزش 20 تومان است، كارم را تعطیل می كنم و می روم… ما اگر شغلی در شهر و در حد 20 هزار تومان داشته باشیم اینجا نمی آییم.
الان بسیاری از افرادی كه اینجا كار می كنند برای اینكه بیشتر كار كنند و هزینه رفت و آمدشان كمتر بشود شب را هم همین جا می مانند… این طور نگاه مان نكنید ما هم آدم حسابی هستیم.»
دوباره در میان زباله ها و خانه های كاغذی می چرخیم، جوانی دیگر با دیدن دوربین عكاسی جیغ میزند. شاید شبیه اولین بار كه از شكم مادرش بیرون آمد. اولین بار كه روشنایی دنیا چشمانش را زد. او جیغ كشید و پدر خندید. و خانه، همانجایی بود كه پدر می خواست پسرش را به آنجا ببرد تا عصای دستش باشد.
یك سرپناه مطمئن كه در سایه سار آن خانوادهای بیاساید و اما بادی وزید و همه رویاهای خوش را با خودش برد. حالا شاید پدر در این زباله ها، خانهای مقوایی دارد و می خواهد میان نیش پشه ها دنبال رگی سالم بگردد. افسوس كه دیوارهای پیش ساخته این خانه هم با نم بارانی به باد می رود.
نمی دانم، نمی دانم، شاید پدرش همان مردی باشد كه با دیدنمان فرار كرد. یا شاید همان مردی كه ما با دیدنش فرار كردیم… فریاد میزد: «گم شو، گم شو عوضی. ولمان كنید. خودتان را مسخره می كنید. ما را به حال خودمان رها كنید.» شاید هم پدرش همان پیرمرد برهنه مهربانی باشد كه ما را به خانه مقواییاش دعوت می كرد.
اصرار داشت تا برایمان چای بریزد. وقتی هراسمان را در نگاه به دستانش دید، قسم خورد. قسم خورد كه استكان شكسته ها را خوب شسته است. دستانش آنقدر سیاه شده بود كه حالا حتماً سیاهی، بخشی از وجودش شده بود… اما او می گفت پسرم دیگر اینجا نیست…: «لابه لای همین زباله ها كه می بینی، روزی دعوایمان شد. دعوایش كردم. چنان كه برود و دیگر حال پدر را نپرسد.»
دو عدد تخم مرغ رنگی پلاستیكی در گوشه خانه مقوایی پیرمرد تنها چیزی بود كه نشان از امید به آینده داشت. مرد میانسال دیگری كه وقتی ما را می بیند صورتش را می پوشاند این چنین می گوید: «من دو تا پسر دارم كه هر دو مشغول تحصیل هستند. آنها عقل دارند، می بینند، می بینند و می دانند شغل پدرشان چیست. یكبار پسر بزرگم اینجا آمد و كار مرا دید و بعد از آن، چند روزی افسردگی داشت. اینجا برخورد مناسبی با ما نمی شود.
چندین بار مرا به جرم جمع آوری ضایعات در اینجا دستگیر كرده اند. خیلی دلم می خواهد صدای اعتراضم را به مسوولان برسانم؛ اما نمی دانم گوش شنوایی برای حرفهای من هست یا نه؟ ما اگر شغل داشته باشیم كه اینجا نمی آییم. سالها پیش آمدند و نام ما را نوشتند كه مثلا ما را سركار ببرند؛ اما همان فرد بعدها آمد و مدعی ما شد و ما را زندانی هم كرد.»
** مدیر شركت بازیافت كرمانشاه: قول استخدامی نداده ایم
فصل مشترك صحبتهای اهالی اینجا این است كه روزی رییس شركت بازیافت كرمانشاه به آنجا رفته و به آنها قول استخدامی داده است.
دكتر هایده شیرزادی مدیرعامل شركت بازیافت و تولید كود آلی كرمانشاه در این باره به ما می گوید: «صحت ندارد. ما چند سال پیش كه نیرو جذب كردیم این افراد بالغ بر صد نفر بودند كه اكنون تعدادشان كم شده است. الان آنها فقط زباله های بیمارستانی را جدا می كنند. چون زباله هایی آنجا می بریم كه چیزی در آن وجود ندارد. زمانی كه ما رفتیم اینها را جذب كنیم فقط یك نفرشان آمد چرا كه اكثر آنها صلاحیت اش را ندارند. برخی از آنها اصلا مدرك پایان خدمت ندارند. حتی برخی از آنها این نوع زندگی در آن جا را انتخاب كرده اند. می شود لیستی از این افراد را آماده كنیم كه بتوانیم آنها را جذب كنیم؛ اما واقعیت امر این است كه پروژه جدیدی نداریم كه بتوانیم برای آنها كاری انجام دهیم. من سالهاست برنامه مدیریت آن مكان را به شهرداری ارایه داده ام كه بتوانیم در فاز اول، آنجا را ساماندهی كنیم و به گونه ای زباله های عفونی را امحا كنیم كه كسی به آن دسترسی نداشته باشد. سپس در فاز دوم، بحث مدیریت گازهای آلاینده است. بحث سوم، مدیریت بازیافت آنجاست. یعنی بتوانیم در عرض 8 سال آنجا را ساماندهی كنیم. من برنامه را اراسه داده ام.»
** محل تخلیه زباله های عفونی یا پارك جنگلی؟
اگر چشمانت میان این همه دود چیزی را ببیند، كافی است سرت را كمی بچرخانی تا موجودات دوپایی را ببینی كه فارغ از دغدغه های روزمره من و تو زباله می پوشند. زباله می فروشند و شاید زباله می خورند… شاید هركدام از اینها پدری باشد كه توی خانه مقواییاش تخم مرغ پلاستیكی رنگی جمع می كند … و شاید اینجا كرامت انسانی فقط به این بهانه زیر پا گذاشته می شود كه مردمان شهر مقوایی بهترین و ارزانترین دستگاه های بازیافت زباله هستند… همه اینها در حالی است كه به تازگی كلنگ مجموعه تفریحی سراب قنبر از سوی شهرداری كرمانشاه زده شده است و رضایی شهردار كرمانشاه در این مراسم می گوید: «این پارك برای استفاده مردم با توجه به طراحی جدید بسیار زیبا و در منطقه غرب كشور یك تفرجگاه سمبلیك خواهد شد.» و چنین به نظر می رسد كه چنین جهنمی قرار است در چند قدمی یك تفرجگاه بزرگ قرار گیرد.
مدیرعامل شركت بازیافت كرمانشاه در این باره می گوید: «مقرر گردیده سراب قنبر پارك تفریحی شود، كه ما برای آنجا هم طرحهای كوتاه مدت، میان مدت و بلندمدت داده ایم.
پس از انجام خاكریزی، درختچه های ریشه كوتاه كاشته شود و از كود تولیدی همان مكان استفاده كنیم. سپس برنامه بلندمدتی داشته باشند كه تكه تكه آن محل را احیا كنند. حضور آن افراد در آنجا هم یك پدیده شوم است. بحث زباله گردی یك بخش اش به بیكاری و بخشی از آن هم عدم مدیریت هماهنگ است.
روزی 650 تن زباله به بازیافت می آید. زباله چند مكان به سراب قنبر می رود؛ یكی پاركینگ شهرداری، كه آلوده است و بعد دیزل آباد و بیمارستانها.
من برای همه اینها برنامه داده ام كه بی پاسخ مانده است. دستگاه بزرگی هم خریده ایم كه الان در گمرك كرمانشاه است و نایلونها را هم پرس می كند. شهرداری مكانی برای آن در نظر گرفته است كه در آینده نزدیك انجام می شود.
بعد از اینكه زباله ها در اینجا پردازش می شود به دلیل كمبود جا به آن مكان منتقل می شود. سال 90 قرار بود، نایلونهای خرد شده به كارخانه سیمان برود. این قرارداد انجام نشد.
ما یك دستگاه جدید خریداری كرده ایم با دو میلیارد تومان سرمایه گذاری؛ تا این مواد به صورت فشرده و بسته بندی شده در انبار انرژی نگهداری شود.
ما پیگیریهایی را از طریق استاندار انجام داده ایم و ایشان هم مكاتبات اداری را با سازمان بهینه سازی انرژی انجام داده اند. این به تازگی به نتیجه رسیده و سازمان پاسخ داده و كرمانشاه را هم به عنوان پایلوت انتخاب كرده است كه بودجه ای به كارخانه سیمان بدهند. نامهای هم به معاونت عمرانی استاندار كرمانشاه داده اند تا ایشان با مدیران كارخانه های سیمان جلسه برگزار كند و آنها را توجیه كند.
ما طرحی برای كاهش تولید نداریم و از فروش نایلون جلوگیری نمی كنیم. موادهای یكبار مصرف را نمی توانیم بازیافت كنیم. همه اینها را باید با دستگاه زباله سوز از بین ببریم كه بسیار گران قیمت و چیزی حدود 200 میلیارد تومان است كه مبلغی جور نشدنی است. لذا بهترین تصمیم همان كارخانه سیمان است.
ما گفتیم فعلا این نایلونها را بسته بندی كنند و درجایی نگهداری كنند تا بتوانیم تصمیمی منطقی اتخاذ كنیم.»
** وظیفه نظارت با سازمان محیط زیست است
نكته قابل توجه آنكه: طبق ماده دوازده قانون مدیریت پسماندها و دو تبصره این ماده: «محلهای دفن پسماندها براساس ضوابط زیست محیطی توسط وزارت كشور با هماهنگی وزارت جهاد كشاورزی تعیین خواهد شد. شورای عالی شهرسازی و معماری موظف است در طرحهای ناحیه ای جامع، مناطق مناسبی را برای دفع پسماندها در نظر بگیرد.
وزارت كشور موظف است اعتبارات، تسهیلات و امكانات لازم را جهت ایجاد و بهرهبرداری از محلهای دفع پسماندها راساً یا توسط بخش خصوصی فراهم نماید.» پیگیری این قانون به عهده سازمان محیط زیست است. در این راستا، كاظمی مدیركل حفاظت محیط زیست كرمانشاه به ما می گوید: «وظیفه علوم پزشكی و شهرداری است، ما دستگاه نظارتی هستیم وظیفه ما نظارت بر نحوه امحای پسماندهای پزشكی و مطبها است. بیمارستانها وظیفه دارند این پسماندها را در داخل بیمارستان بی خطر كنند و پس از بی خطرسازی و انتقال به جایگاه، در آنجا دفن شوند.
البته این را هم بگویم كه تمامی زباله های شهری به سایت بازیافت می رود و در آنجا پردازش می شود.» او در پاسخ به این موضوع كه: طبق همان قانون، پسماندهای عفونی نمی تواند با پسماندهای شهری در تماس باشد می گوید: «در این بخش ما ارگانها را مكلف كردیم كه زبالهها را بی خطر و به آن محل منتقل كنند. در آنجا همكاران ما در حال بررسی و نظارت هستند.
ما پیشنهاد داده ایم آن مكان فنس كشی شود كه مورد استفاده غیرمجاز قرار نگیرد. ما به عنوان دستگاه ناظر ورود پیدا می كنیم كه هرجا تخلفی صورت گرفت برابر ضوابط عمل كنیم.» او در ادامه در باره منع تماس انسان با زباله های عفونی می گوید: «مسئولیت این كار كه این پسماندها را به آنجا ارسال می كند با علوم پزشكی است كه با شهرداری قرارداد دارد و خود آنها بهتر می توانند توضیح دهند.»
مدیركل حفاظت محیط زیست استان كرمانشاه در باره وظیفه نظارتی این سازمان می گوید: «ما برابر ضوابط عمل می كنیم. یعنی محیطی كه برای تخلیه زباله مشخص شده است این مكان است. این سایت از قبل مشخص شده. ما پیشنهاد داده ایم به مكانی دیگر منتقل شود.
به دلیل عوارض و پیامدهای احتمالی این پیشنهادات را داده ایم كه این مكان از سطح شهر دور باشد. این سایت از قبل، سایت زباله كرمانشاه بوده كه پس از افتتاح سایت بازیافت، به سایت زباله های عفونی تبدیل شده است.
همكاران ما در كارگروه مدیریت پسماند پیشنهاد داده اند كه این سایت نه تنها باید جمع شود بلكه باید احیا هم بشود تا به آبهای زیرزمینی وارد نشود.
قبلا پیشنهاد دادیم و به شهرداری اعلام كردیم كه نسبت به احیای این سایت و همچنین نریختن زباله اقدام كنند.»
** شهردار كرمانشاه: از زباله برق تولید می كنیم
مدیركل محیط زیست استان كرمانشاه توپ را به زمین شهرداری می اندازد. اما مهندس آرش رضایی شهردار كرمانشاه در پاسخ به سوال ما در باره سایت تخلیه سراب قنبر، پاسخش را با توضیحی درباره فرایند جمع آوری و دفن زباله ها شروع می كند:«برابر قانون، ما باید محل دفن را به مردم معرفی كنیم و مردم بروند زباله هایشان را در آنجا تخلیه كنند؛ اما براساس عرف، جمع آوری آن بر عهده شهرداری خواهد بود. شهرداری كرمانشاه به لحاظ بحث زباله یكی از شهرداریهای پایلوت كشور است. یعنی به لحاظ تبدیل زباله به مواد غیر مضر برای طبیعت، از بسیاری از استانهای كشور پیشروتر هستیم.
منتها بخشی از زباله ای كه در پروسه بازیافت قرار می گیرد امكان استفاده عالی از آن نیست و با توجه به اینكه ضرری هم برای محیط زیست ندارد، قابلیت دفن دارد كه ما آن را به سایت زباله برای دفن می فرستیم. ولی اگر تكنولوژی آن را بتوانیم وارد كنیم می توانیم زباله ها را بسوزانیم و از آن برق تولید كنیم، یا اینكه به عنوان سوخت كارخانه های سیمان از آن استفاده كنیم.» رضایی در ادامه در باره تخلیه زباله های عفونی در سایت تخلیه سراب قنبر و افرادی كه از آن سایت امرار معاش می كنند، می گوید: «درباره این موضوع كه زباله های عفونی و یا هرچیز دیگری در سایت سراب قنبر ریخته می شود، مسئولیت تبدیل زباله های عفونی به زباله های غیر مخرب با شهرداری نیست.
ما فقط می گوییم بیمارستانها زباله سوز داشته باشند تا زباله های عفونی تبدیل شده اش به محل دفن برود. در مورد آدمهایی هم كه در آنجا زندگی می كنند، ساماندهی شان جزوظایف شهرداری نیست. ما ضابط مسائل اجرایی نیستیم.» شهردار كرمانشاه در پاسخ به ادعای مطرح شده توسط این افراد در باره كتك خوردنشان در زمان های مختلف توسط شهرداری می افزاید: «من این را بررسی می كنم. تا به حال چنین موضوعی را نشنیده ام كه به این صورت با آن افراد برخورد می شود. قطعا پیگیر این موضوع خواهم شد. البته باید این موضوع را اضافه كنم، به دلیل اینكه بازیافت كننده ها مواد ارزشمند داخل زباله را تفكیك می كنند، این شغل را به صورت حرفهای دنبال می كنند. این شغل، شغل كم درآمدی نیست.
به دلیل اینكه این مواد ارزشمند در زباله هست به زباله می گویند «طلای كثیف». متاسفانه ما به دلیل سیستم جمع آوری زباله مان از این درآمد محرومیم كه اینك به فكر تغییر سیستم افتاده ایم.» او در ادامه، با ارتباط دادن این موضوع به سفر اخیرش به تركیه، چنین ادامه می دهد: «موضوع سفری كه اخیرا به كشور تركیه داشتیم دقیقا محل دفن زباله بود.
تبدیل زباله های قدیمی دفن شده چندین ساله به برق به صورت BOT. شركت تركیه ای می آید آنجا و تاسیساتی را نصب می كند. از گاز زباله های قدیمی استفاده می كند و از آن برق تولید می كند. برق را به وزارت نیرو می فروشد و از محل فروش برق، مبلغ سرمایه گذاری شده را جبران میكند. این سرمایه گذاری و این تفاهمنامه در تركیه امضا شد و متن آن برای شورا ارسال شده است.
در صورت اینكه شورا آن را تصویب كند و مقدمات و بحث تضامین دولتی اش را بتوانیم پیگیری كنیم، به محض استارت كار آن، 6 ماه بعد می توانیم برق تولید كنیم. تاسیساتی در آنجا نصب می شود و فرم خاصی به آن می دهد و به نوعی این نابسامانیها كه ناشی از بی رونق شدن محل دفن است، پاكسازی می شود. بی رونقی از آن جهت كه قبلا روزانه 700 تن زباله به محل دفن میرفت؛ اما الان حجم زباله هایی كه از طرف شهرداری به آنجا می رود به 150 تن رسیده است و آن هم مواد غیرمضر برای طبیعت است.
این كاهش تردد اكیپهای اجرایی ما در آنجا باعث شده است تا فضایی ایجاد شود كه عدهای در آنجا مستقر شوند. با آمدن این تاسیسات به آنجا، می توان آن بخش را مدیریت كرد. من هم به عنوان وظیفه خودم این موارد شما را پیگیری میكنم و نتایج موثقی را به شما اعلام خواهم كرد.»
این در حالی است كه همانطور كه پیشتر آمد، چندی پیش كلنگ پارك جنگلی سراب قنبر زده شده است و این سایت تخلیه زباله نیز در همین منطقه قرار دارد.
مهندس رضایی در باره این موضوع چنین پاسخ می دهد: «طرحی كه تركها برای ما می آورند، در شیراز هم اجرا شده است. محل اجرای این طرح را در تركیه بازدید كردیم. مطلقاً در محل دفن زباله، بوی زباله نمی آمد.
به محض این كه دفن به صورت بهداشتی انجام گرفت، شیرابه آن دفع و گاز آن نیز استخراج می شد. و این تماماً طراحی شده كه بعداً به چه شكلی به پارك تفریحی تبدیل شود. این كودی كه ما در بازیافت تولید می كنیم و كسی از ما نمی خرد را اینها در زمین تولید و به پارك تبدیل می كنند.
فرآیند آنها با فرآیند بازیافت خودمان هیچ تفاوتی ندارد، ضمن اینكه از آنجا برق هم تولید می شود كه قابل خرید و فروش نیز هست و برای همه قابل استفاده است و پس از مدتی هم تاسیسات را تحویل می گیریم. آنجا به پارك و فضای سبز تبدیل می شود. فعلا آنچه برای ما مهم است این است كه آنجا را زهرگیری كنیم و گازهای گلخانه ای و شیرابه ها را كه نقاط ضعف هستند، از زباله ها جدا كنیم. می ماند بقیه ماجرا كه یا با فرآیند شركت بازیافت مان ظرف بیست و یك روز به كود تبدیل می شود و یا با یك فرآیند طبیعی ظرف دو سال كود می شود.
ما زیاد عجله ای هم نداریم چون كودهایی كه ظرف 15 سال گذشته تولید كرده ایم همچنان موجود است.»
** اكثر زباله های عفونی بی خطر می شوند
با توجه به اینكه مهندس رضایی، وظیفه بی خطر كردن پسماندهای عفونی را به عهده شهرداری نمی داند، در این باره با دكتر بهزاد كرمی، مدیر گروه بهداشت محیط دانشگاه علوم پزشكی كرمانشاه، گفت و گو كردیم. كرمی در این باره چنین پاسخ می دهد: «ما برای كلیه بیمارستانها دستگاه های غیره سوز داریم كه این نوع زباله ها در محل بیمارستان بی خطر و به زباله های عادی تبدیل می شوند كه طبق قانون مدیریت پسماند، شهرداری، آنها را به عنوان زباله های عادی تحویل می گیرد تا در سایت قدیم تخلیه زباله كرمانشاه دفن شود. البته ما به دو، سه شركت خصوصی هم مجوز داده ایم تا این زباله ها را در سایت بی خطر سازی شخصی، نزدیك به میدان آزادگان و جاده اسلام آباد بی خطر كنند و تحویل شهرداری دهند تا اینها هم در سایت تخلیه زباله قدیم كرمانشاه در منطقه سراب قنبر دفن شود.
غالب زباله های بیمارستانها در محل بیمارستان یا سایت شركتهای شخصی كه سیستم امحا گذاشته اند، بی خطر و تبدیل به زباله عادی می شود. ولی ما صد درصد ادعا نمی كنیم كه تمام زباله هایی كه آنجا میروند بی خطر باشند.
ممكن است بخشی از زباله های عادی كه در بیمارستانها تحویل شهرداری داده می شود، دارای بخشی از اجزای عفونی مثل یك سرنگ باشد. ولی تلاش ما این است كه این به صفر برسد.»
** حق بر شهر، و طرد شدگان اجتماعی
با وجود آنكه پاسخهای مسوولان امر بیشتر به جنبه فنی موضوع می پردازد نباید از مساله انسانی آن غافل شد.
دكتر سیاوش قلی پور دكترای جامعه شناسی در گفت و گو با ما در این باره با ارایه مفهوم «حق بر شهر» می گوید: «حق بر شهر یكی از مفاهیمی است كه توسط هانری لوفور در كتابی با همین عنوان مطرح شده است. از نظر وی تمام سكنه شهر نسبت به تصرف فضاها و مشاركت در سرنوشت خویش حق دارند و باید فعالانه در آن مداخله كنند.
اما شرایط سرمایه داری و روندهای نابرابر آن بسیاری از انسانها را به لحاظ فضایی در شهر و از دایره شهریت حذف می كند. معمولاً این طرد شدگان به صورت گروهی در بخشهای ناپیدای شهر سكنی می گزینند. سكونتگاههای غیررسمی مصداق بارز این گروههای حذف شده هستند.
در شرایط فعلی شهر كرمانشاه، برخی از این افراد رانده شده، به طور كامل از دایره شهر خارج شده اند و جایی امن (از نظر آنها محل زباله ها) را پیدا كرده اند و زندگی خویش را در بدترین شرایط ادامه میدهند. زندگی آنها از شهر جدا و گسسته است كه خدمات، زیرساختها، مسكن، آب سالم و… برای این افراد بی معناست. باید به دنبال راهكاری برای رهایی آنها از تهدیدكننده های سلامت بود.»
با وجود تمام این نقل قولها زندگی در شهر كلاغها ادامه دارد چنانچه مردی 24 ساله در باره این سبك زندگی می گوید: «این چه زندگی است كه ما داریم؟ من سالهاست اینجا كار می كنم! آیا كسی راضی می شود و بیاید در این كثافتها پرسه بزند؟ ما نمی خواهیم دزدی كنیم. ما نمی خواهیم كار خلاف انجام دهیم. درست است اینجا در بین زباله ها پرسه میزنیم؛ اما با آبرو زندگی می كنیم. ما دزد نیستیم، ما خلافكار نیستیم. در اینجا بدترین برخوردها با ما می شود. بارها خود مرا بازداشت كرده اند. ما دزدیم؟ معتادیم؟ بی خانواده ایم؟ آمده ایم اینجا و كار می كنیم؛ چرا باید ما را بزنند؟ چرا باید ما را بازداشت كنند؟»
بوی تند زباله، گاز متان موجود در هوا و سر و صدای ماشینی كه تلاش می كرد بخشی از زباله ها را با خاك بپوشاند، غار غار كلاغها و … همه كم كم طاقتمان را طاق كرد و سوار بر ماشین از این شهر دور شدیم. پیرمرد دستانش را به نشانه خداحافظی بالا آورد و به ما لبخند زد. دروازه این شهر و مرد و زنی كه رو به دریا به آینده چشم داشتند را رد كردیم. مردی توی رادیو می خواند:
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
«دور باید شد، دور.”

ارسال شده در گزارش

یک نظر بنویسید