ماه رمضان است. ما روزه ایم. قربه الی الله. روزه گرفته ایم تا حال و روز فقرا را بفهمیم. قند و چربی خونمان دارد بالا می رود. شاید یکی از همین روز ها مجبور بشویم سری به بیمارستان بزنیم و یک برگ از دفترچه بیمه مان را حرام کنیم. سفره افطار می اندازیم، همه را دعوت می کنیم و خدارا شکر می کنیم که مجبور نشدیم شب را در بیمارستان سر کنیم. فضایش دلگیر است و غذایش دل را بر هم می زند. شب ها هم سر را روی بالشت پر می گذاریم و می خوابیم. و ما دوباره روزه می گیریم تا حال و روز فقرا را بهتر درک کنیم. قربه الی الله. و آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید، یک نفر انگار در آب دارد می سپارد جان…
اینجا هیچ کس نیست که شب ها، سر گرسنه روی بالشت بگذارد. البته اگر بالشتی باشد و سقف بالای سری. و اگر نباشد می شود مثل فرامرز داستان ما. فرامرز کارگر ساختمان است، به قول خودش از بچگی یتیم شده و هیچ کس را در این دنیا ندارد. از دار دو دنیا دو پسر نوجوان دارد که باید از اول مهر دوباره پشت نیمکت ها بنشینند. سقف خانه شان آسمان کوهستان های حد فاصل کرمانشاه-کامیاران است. جایی که وقت اذان گرگها زوزه می کشند و آدم جای افطاری نیش عقرب می خورد. و ما روزه می گیریم برای درک حال و روز فقرا. قربه الی الله. فرامرز می گوید همه راه ها را رفته است. برای رییس جمهور نامه داده. تهران رفته و به دفتر همه مسئولین سری زده. به دست و پای صاحب خانه اش هم افتاده است. نهایتاً از اجاره ماهی صد و پنجاه هزار تومان بر نیامده و شب ها را در پارک ها خوابیده اند. اما گویا چهره شهر را زشت کرده اند و خاطر من و شما را مکدر. آن هم من و شمایی که برای درک حال و روزشان روزه می گیریم. پس، از پارک هم بیرونشان کردند. زمین خدا بزرگ است منتها بعضی از آن کشاورزی است و ممکن است خاطر کشاورز را هم مکدر کنند. برای همین آنقدر آمده اند تا به اینجا رسیده اند. کمی خاطر گرگ ها را آزرده اند. کمی هم جای عقرب ها را تنگ کرده اند ولی آن ها به اندازه انسانها نیشان نمی زنند. اینجا از خانه خودشان هم بهتر است. آشپزخانه اش اوپن است. استخر و جکوزی هم دارد. خودشان را یواشکی توی کانال آب زمین های خدا می شورند. در لا به لای سخنانش از پایگاهی در آن نزدیکی و به تعبیر او سپاه بسیار به نیکی یاد می کرد که در این مدت به او اجازه داده بودند دبه های آبش را از آنجا پر کند و چه اندازه که از این لطف آنها ممنون و متشکر نبود. چند دقیقه ای که آنجا بودیم بچه های پایگاه امداد جاده ای هلال احمر هم مردانه آمدند و چند قوطی قوطی کنسرو آوردند تا اینجا کسی نباشد که شب ها سر گرسنه روی سنگ می گذارد. موقع خداحافظی فرامرز و فرزندانش کنار وسایلشان ایستادند تا عکس یادگاری بگیرند. بچه ها سعی داشتند خود را از دوربین ما مخفی نگاه دارند. حتم دارم اگر مادرشان زنده بود حتماً سر در دامانش می گذاشتند تا کسی صورتشان را نبیند. شاید نمی خواستند همشاگردی هایشان بدانند که اینها تابستان خود را چگونه گذرانده اند. اما پدر که دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشت، در حالی که از شرم و گرما عرق می ریخت به روی ما لبخند می زد و بدرقه مان می کرد.